یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
اگه یکم عجیبه ببخشید. sorry.very sorry هر کدوم از این مطالب برمی گرده به زمان هایی که از اوج سقوط کردم یا دنبال جلب توجه کسی بودم یا این که مطلبی رو نمی دونستم و یا اینکه دنبال بازدید بیشتر برای و بلاگم بودم.به هر حال.... اگه کسی تجربه کرده حتما واسم نظر بذاره خیلی علاقه مندم بدونم چجوریه نمیدونم چرا انقدر دلم می خواد شاعر باشم. به نظر شما من یه روزی شاعر می شم؟ نظراتتون رو برام به یادگار بذارید. اولش یاد خدا باسلامی گرم از عمق وجودم شعرمن گرما ندارد سوزو سرما هم ندارد اردکی در گذر است و سکوتی سنگین جاده را می بندد. هیچ کس شاکی نیست آسمان می غرد هیچ احساسی نیست نه تنفر نه غضب همه خاکستری اند. بغض ابری با ابوهت ناگهان می شکند در تکاپو باران وچه زیباست نسیم ذره ذره باران خاک را می شوید و زمین می خندد بچه ها نیز هم آسمان آبی است البته در دل من از نگاه شیشه مردمان خوشحالند سربه شیشه می نهم تا که دریایی بنگرم کد هر آهنگ پیشوازی که بخواهید. چه ایرانسل . چه همراه اول می تونید از تو این سایت بگیرید برای ورود به سایت روی عکس گوشی کلیک کنید. تبلیغات قرن ۲۱ داداش بیا نا هار بریم خونه ما یعنی دالتون ها در مقابل این خیلی خوش شانس هسنتد به نظر شما با انقدر هم کسی مست میشه این عکسو باید پشت پاکت سیگار چاپ کرد ضایع شدن در حد لالیگا یعنی آدم با آفتابه آب بخوره این جوری ضایع نشه اگه تو تابستان سری به ساحل شمال بزنید.دم صبح موقعی که هوا گرگ و میشه ِ میشه غروب ماه و طلوع خورشید رو از نزدیک حس کرد .این صحنه ها که در زیبایی اون ها شکی نیست فقط چند بار تو زندگی آدم پیش می آد بهتره حداقل یک عکس زیبا از این صحنه داشته باشیم. من سعی میکنم هر چند وقت یک با این صحنه ها رو براتون تو وبلاگ آپ کنم.اگه شما هم تصاویری داشتید لطفا نظر بذارید. امیر تو جاده ای که تا 100 ها کیلومتر قبل وبعدش شهری نبود در حال حرکت بود به کجا آخر می فهمید. اون روز یه روز عجیب بود چون با این که هوا ابری ودل گیر بود امیر خیلی سر حال وخوشحال بود .تو راهش هیچ چیزی نبود . تاچشم کار می کرد بیابون ایر رفت تا به یه شهر رسید اونشهر واقعا از احساس امیرم عجیب تر بود شهری بزرگ بدون هیچ سکنه ای خالی خالی امیر ماشینش رو کنار یک مغازه پارک کرد وبه داخل مغازه رفت تا دستش به در مغازه خود در از پشت افتاد امیر تودلش گفت :یا خدا این جا مثل شهر ارواح میمونه رفت به داخل مغازه همه چی زیر چند سانت خاک قرار داشت امیر دا زد آهای کسی اینجا نیست ناگهان یه صدای کوتاه و خفیف گفت هست امیر گفت تو کجایی اون صدا گفت من هستم ولی تا اراده نکنم منو نمی بینی - تو صاحب مغازه ای - نه من صاحب این شهرم - گفت تو کی هستی ؟ - گفت من کسی هستم که اگه اراده کنم می تونم تو رو به زانو در بیارم - امیر بلند خندید (تو هرگز نمی تونی همچی کاری بکنی) - همین طور که می بینی مردم این شهر روبه اسارت در آوردم تو رو هم به اسارت در خواهم اورد - راستشو بگو تو کی هستی - من اهریمن هستم امیر تا این اسم رو شنید گفت امیدوارم فقط اهریمن باشی اون صدا با تعجب گفت چرا فرار نمی کنی چرا نمی ترسی - من اطمینان قلبی دارم که کاری از دستت برنمی آد - مردم این شهر به خاطر گناهی که کردن اسیر من شدن تو هم حتما گناهی کردی؟ - مردم این شهر چه گناهی کردن ؟ - اونا به یک پسر معصوم که عاشق یه دختر شده بود تهمت ناروایی زدند واون دو رو بدون هیچ محکمه ای سنگسار کردند. این بون که دل آنها سخت تر و سخت تر و آرام آرام به خاطر تهمتی که زده بودن همه دچار بیماری شدند و روح آنها در اسارت من ات و تاروز قیامت هم اگر توبه کنند دیگر تاثیری ندارد و باید بدونی که بعضی از اونها حتی اهل قرآن ونماز و روزه بودند وبا این که صدها بار قرآن رو خونده بودند هنوز هیچ یک از معانی اون رو درک نکرده بودند - داستان غم انگیزی بود - این داستان نیست پسر عین واقعیته و توهم به این واقعیت خواهی پیوست - من هم نماز می خونم وهم روزه میگیرم اما حاضر نیستم احساس کسی رو حتی به اندازه یک میکرون زیر پا قرار بدم تو هرگز نمی تونی روح من رو تسخیر کنی چون خدا بامن است اینو گفتو به طرف ماشین به حرکت افتاد. اهریمن با تمام نیرویش به او حمله برد وبه سمتش دوید اما هرچه به سمتش حرکت می کرد از او دور تر می شد. امیر برگشت و رو بهش با صدای رسا وبلند گفت توهرگز دستت به یه عاشق نمیرسه اینو مطمئن باش. اهریمن ناگاه به خود پیچید وفریاد از نهادش کشد وبه اتش تبدیل شد ودر خود سوخت امیر سوار ماشین شد و به سمت معشوق حرکت کرد به امید این که بتواند روی او را در غروب آفتاب یک روز سرد پاییزی ببیند وبا او به انتظار سپیده روز بعد بنشیند. سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره همون بهتر که ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل از این بدتر نشه رسوایی ما که تنها تر نشه تنهایی ما کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روز ها نمی ارزه که کار ما گذشته از شکایت هنوزم پایبندیم در رفاقت سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست دست سردت در میان آتش است قلبت اما از کسی آزرده است من نمی خواهم که دردت بشنوم چون که قلبم از وجودت خسته است نازت تو سنگین بهای دار و جیب و دست اما توانی کرده است از درون دیوانه اما از برون فرزانه ام کاش می شد عکس این چون زه این شرمنده ام این شعر را به مناسبت عروج یکی از دوستان صمیمی خود سروده ام قلبم ای دوست برایت می تپد اما چه سود ریا در آن موج می زند نمی توان آن را ستود سنگینی نگاهت را درک می کنم و سوز دارد که غم اشک هایت را دید و از آن نسرود من شاعر نیستم ذوق شاعری هم ندارم بخوان با من این چند بیت را دلیلی هم ندارم اشک می ریزم و خطی بر ورق میزنم و سکوت شکست بغض زیر گلویم را و حلقم را کرد مسدود اگربا قافله راهی شدی روزی به یاد اشک زهرا باش چرا در هر نفس این زندگی جاریست چرا در عین فانیت همیشه آهمان خالیست شاعر امیر حسین محقق


.jpg)









| Design By : AMIR GRAPHE |





